در ساعت ده صبح ...
گاهي گريه، نه از اين گريههاي چند قطره اشكي، گريهي حسابي، هقهق ساكت و بيحرف و صدا بيش از هر داروي ديگري كه روانشناستان ممكن است تجويز كند، حال شما را خوب ميكند. منظورم گريههاي متيني است كه خيلي خصوصياند. در چنين حالي شما براي خودتان دلسوزي نميكنيد، نقش قرباني را به خودتان نميگيريد، هيچ كس مقصر نيست، هيچ چيز ماندني نيست و شما همهي اينها را ميدانيد و به اين دانستهها احترام ميگذاريد و براي همين هم معتقديد رنجتان فقط مال خودتان است، پس آن را زندگي ميكنيد.
امروز سر كلاس فرانسه- بهتر است بگويم وسط كلاس فرانسه - درست وقتي كه با جديت تمام داشتم از روي يك متن فرانسوي آن «ژ»ها و «غ»هاي خيلي قشنگ را ميخواندم و خانم معلم سختگير هم خطاهاي تلفظيام را تصحيح ميكرد، چنين گريهاي بر من نازل شد.
تلفن زنگ زد، يك مكالمهي به ظاهر معمولي و بعد طوفان گريه... گريه، گريه، از آن گريهها كه تمام نميشوند و نميخواهي كه تمام شوند.از آن گريهها كه مال زماني در گذشتهاند و در تو ماندهاند و حالا با اشاره يك انگشت ميريزند بيرون.از آن گريههاي شفابخشي كه كتاب و دفتر فرانسهتان را خيس ميكنند و خانم معلم كه خودش يك پا رفيق است، ناچار درس را تعطيل ميكند و خيلي فوري دو تا قهوهي ترك مهيا ميكند تا با هم بنشينيد و حالا دوتايي گريه كنيد :)
اين طوري امروز در ساعت ده صبح، پس از چند هفته بيرمقي و ناخوشي و دلتنگي دروني ، حال شما كمي بهتر ميشود.درد قلبتان ناگهان - به شكل مذبوحانهاي- فروميكاهد و شما تعجب ميكنيد از اثري كه بعضي چيزهاي به ظاهر معمولي بر روي نه تنها روح كه حتي جسم آدميزاد ميتواند بگذارد.خانم معلم حالا دارد ميخندد ولي همچنان اجازه نميدهد كه حتا در اين حال نزار هم فارسي حرف بزنيد و با آن لهجهي شيرين فرانسهاش با شما همراهي ميكند كه :« Voila, c est tout...»
11:22 AM
شرح حال
روزهاي بد عجيب فرسايندهي لعنتياي است كه فقط در شعر ميتوان دمي پناه گرفت. حال تو بد است ، حال همه بد است و حتي ديگر غنيمتي مثل دور هم نشستن و گپ زدن و به اشتراك گذاشتن رنجهاي بزرگ و شادمانيهاي اندك با دوستان همفكر و همقطار هم نه ممكن و ميسر است و نه مثل گذشته، شفابخش. با خودم ميگويم اين هم تجربهاي بود كه بايد ميداشتي و اسمش را گذاشتهام تجربهي تحمل روز سياه - سياهترين روزها-...
2. اين آخرين جايي است كه ميتوان در آن پناه گرفت، ادبيات.اين روزها كه - خودخواسته - بيكار و البته بيعارم، طبيعي است كه زياد كتاب بخوانم.دامنهي اين كتابها از جامعهشناسي و فلسفه گرفته تا به تازگي كمي تاريخ و البته مثل هميشه ادبيات گسترده است.اينها حوزههاي خيلي محبوب من براي خواندن است اما در اين ميان، ادبيات و بيش از همه شعر قبل از اين كه هر چيز ديگري باشد، پناه است، حرف دل است، مثل دنيايي است دورتر از اين سياهي، اين تباهي، اين روزها و شبهاي ناكوك انگار بيپايان.در اين جهان امن، چند روزي است كه به غزلهاي ابتهاج بازگشتهام و خوش حالي است. در شعر سايه ظرافت و اشارات و مفاهيم عاشقانه و از سر سوز دل بسيار است و هر كدام هم از ديگري بديعتر و شگفتانگيزتر و دلنشينتر و روحنوازتر.اما در اين ميان براي من از همه سوزناكتر و درآورتر و البته زيباتر اين اصطلاح «غبار بيسوار» است كه خيلي خاص خود سايه است؛ آنجا كه در غزل مشهور «در كوچهسار شب»
ميگويد :
نشستهام در انتظار اين غبار بيسوار
دريغ كز شبي چنين سپيده سر نميزند
يا وقتي كه در غزل «بعد از نيما» ميگويد :
زين بيابان گذري نيست سواران را، ليك
دل ما خوش به فريبي است، غبارا تو بمان
بدعت و دلنشيني و جانگدازي اين «غبار بيسوار» و اين «فريب» براي من در اين است كه خود شاعر هم ميداند همه چيز فريبي و سرابي و غباري بيش نيست، خودش هم ميداند كه «سواري» در كار نيست ، كه اصلا «سوار» او را فراموش كرده، كه «سوار» قرار نيست بيايد، كه همه اينها الكي است اما باز نشسته در انتظار و ميگويد «غبارا تو بمان». گلهاي هم ندارد، ناله و فغان هم نميكند، خيلي دروني، خيلي خيلي عميق، غبار را زندگي ميكند. نميدانم، يك جوري قلبم فشرده ميشود و خيلي عجيب حس اين «غبار بيسوار» را درك ميكنم.
3. اين بار آقايان خيلي زود شروع نكردهاند؟ نميدانم شما هم اين مشكل را داريد يا اشكال از خود اينجانب «ميباشد» ؟ الان يك هفتهاي هست كه از بنده اصرار و از «جيميل» انكار كه بيا بالا و نميآيد !
ديكتاتوري تو روز روشن
نه، مسئله ما فقط ساختار سياسي نيست. به نظر من قبل از ساختار سياسي، مسئله ما ساختار فرهنگي است.ميپرسيد چرا ؟ از همين جشنواره نيمبند فيلم فجر امسال مثال ميزنم و كاري هم ندارم كي آن را تحريم كرده و كي نكرده؛ چون اساسا موضوع مهمتري را ميخواهم طرح كنم.
هر سال در جشنواره فيلم فجر دم در همه سينماهاي شركتكننده در جشنواره، برگههايي با عنوان نظرسنجي از تماشاگران ميدهند دست ملت و هميشه قبل از نمايش فيلم هم صداي زيباي آقاي جلال مقامي - كه البته اين روزها به شكل زيبايي پير شده اين صدا - توي سالنها ميپيچد كه : « تماشاگر محترم سينما با حضور شما معنا مييابد و چنين و چنان و آخرش هم اينكه لطفا آن برگههايي را كه داديم دستتان، تا آخر فيلم نگه داريد و آز آنجايي كه طبعا نظر شما مهم است و آنقدر مهم است كه ما هر سال «سيمرغ فيلم برگزيده تماشاگران» را هم ميدهيم، اين برگهها را بياندازيد داخل جعبههايي كه دم در خروجي هست و به اين ترتيب نظرتان را درباره فيلم بدهيد.خب تا اينجاي كار كه ظاهرا خيلي هم سيستم دموكراتيك و مدني است و هيچ خبري از ديكتاتوري نيست.
اما نكته اينجاست كه در همين ساختار طراحي شده بر اساس اصول دموكراسي، خيلي راحت، به راحتي آب خوردن و توي روز روشن ميتوان ديكتاتوري را حاكم كرد.اينجاست كه ساختارها اهميت مركزي و بي چون و چراي خودشان را از دست ميدهند و فرهنگ و تعهد استفاده از اين ساختارها مهم ميشود. حالا ببينيد جعبههاي اخذ راي امسال چهطوري طراحي شده : يك جعبه با عنوان «خوب»، يك جعبه با عنوان « بسيار خوب» و يك جعبه هم با عنوان «عالي» !! جان من شاخ آدم درنميآيد؟ يعني اين جشنواره اصلا ممكن نيست فيلم «بد» داشته باشد؟ يعني فيلم ضعيف اصلا در اين جشنواره قد يك نخود هم نداريم ؟ يعني اصلا گزينه «بد» ممكن نيست ؟ همه چيز حتي در بدترين شرايط «خوب » است؟ يعني اين خزعبلاتي كه امسال به عنوان فيلم در جشنواره دارد نمايش داده ميشود همه خوباند ؟ اصلا باشد، همه خوباند، يعني ما در ميان اين چند دههزار نفر تماشاگر، اصلا چيزي به عنوان تنوع و تكثر سليقه نداريم ؟
خب ببينيد راي دادن و راي گرفتن كلا يك پروسه دموكراتيك است.در اين كه تا حالا ترديدي نشده، اما ملاحظه ميفرماييد كه از دل يك فرايند دموكراتيك چهقدر ساده و راحت و توي روز روشن ميتوان ديكتاتوري بيرون كشيد. اين است قصه...
ميبرتش...
ميبرتش، ميبرتش
از توي اين دنياي دلمردهي چارديواريا
نقنق نحس ساعتا، بيكاريا
دنياي آش رشته و وراجي و شلختگي
درد قولنج و درد پرخوري و درد اختگي
دنياي بشكن زدن و لوسبازي
عروس دوماد بازي و ناموسبازي
دنياي هي خيابونا رو الكي گز كردن
از عربي خوندن يه لچكبهسر حظ كردن
دنياي صبح سحرا
تو توپخونه
تماشاي دار زدن
نصف شبا
رو قصهي آقا بالا خان زار زدن
دنيايي كه هر وخت خداش
تو كوچههاش پا ميذاره
يه دسه خالهخانباجي از عقب سرش
يه دسه قدارهكش از جلوش ميآد
دنيايي كه هر جا ميري
صداي راديوش ميآد
ميبرتش، ميبرتش
از توي اين همبونهي كرم و كثافت و مرض
به آبيهاي پاك و صاف آسمون ميبرتش
به سادگي كهكشون ميبرتش....
به علي گفت مادرش روزي... فروغ
05:51 PM
زعفران و نمك
نبودنت
نمكي است بر زخم اين شهر
و بودنت
تنها زعفراني كه در اعماق قلبم آب ميشد.
در اين حادثه اما
براي من هيچ وقت
نه سنگ مفت بود
و نه گنجشك.
من آن خرس قطبيام
كه آب شدن جهانم را به تماشا ايستادهام.
پينوشت : اين اصطلاح «سنگ مفت، گنجشك مفت» يكي از ظالمانهترين، خشنترين و زشتترين اصطلاحاتي است كه زبان زيباي فارسي دارد و فارسيزبانها هم اغلب بدون عميق شدن در معناي آن به كارش ميبرند....حالا در اين شعر من هم سر و كلهاش پيدا شده، البته نه فقط براي مخالفخواني با اين اصطلاح كه در كاربردي ظريفتر و شخصيتر و از عمق قلبي كه ميسوزد، درد ميكند و راهي جز شعر ندارد.
10:36 PM
تنفس
و ما به شما ياد ميدهيم
كه چه چيزي را ندانيد
و كدام خاطرهيي خوشتر است.
خواب ديدن
اين طوري كه شما ميبينيد
اصلا به صلاحتان نيست
اشك
اين طورها كه شما ميريزيد- قطره قطره-
اصلا معنا ندارد.
به غلغل چشمه نگاه كنيد
مگر از اندوه است!
و ما به شما ياد ميدهيم
كه چه روياهايي، چه زمانهايي خوشتر است
در صورت مردودي
البته چاره نيست
به جهنم نيز ميرويد.
پايان تنفس!
به سلولهايتان برگرديد.
شمس لنگرودي
جانم؛ سرپيچي...
بدون «سرپيچي» از قاعدههاي زباني، شعر هرگز وجود نخواهد داشت.
موكاروفسكي
02:46 PM
